تبليغاتX
882

882

دفترچه خاطرات كوچولوي من

سلام نمي دونم از كجا شروع كنم ، از كدوم لحظه ي قشنگ اين روز ها بگم . از كدوم تصميمام ، يا شايد بايد اولش ... . مثل هميشه . شروع كردن سخته . اولش دلم مي خواد روز پدر رو تبريك بگم . به همه ي بابا هاي خوب و مهربون دنيا . و بيشتر از همه به باباي خودم كه خيلي دوسش دارم . اما بعدش بايد از يه تصميم بگم . ديگه نمي خواهم اينجا بنويسم . خسته شدم بس كه نوشته هام رو بايد سانسور كنم . چون آدرس اينجا رو چند نفر دارن كه نبايد داشته باشن – خب راستش 2 نفر بيشتر نيستن – پس عوضش مي كنم . البته ديگه قرار نيست آدرسش رو توي اينجا بنويسم ، يا برگردم سراغ دوستاي قديمي اينجا . خب يه كم نامردي محسوب ميشه ولي دوست دارم آزادانه تر بنويسم . شايد به ياد اوني كه مي گفت :‌توي اين كشور هيچ ..... . پس خداحافظ . نه واسه تمومش كنم . واسه اينكه آزادي بيشتري داشته باشم . واسه اينكه جزئياتي كه شايد خيلي ها خوششان نياد رو بنويسم . واسه اينكه تحريمم نكن كه اسم منو توي وبلاگت نيار و ... . اين چيزا مهم نيست . من قسم خورده ام تا آخر عمر بنويسم . پس مي نويسم . بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشه مي تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من چرا من نگذرم از يه استخوان به اسم تن تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي توي اين كابوس درد روياي مهربونمي مي دوني با تو پرم از شعر و ستاره مي دوني بي تو لحظه حرمتي نداره ميدوني در تو اين خدا بوده كه تونسته گل عشق رو بكاره وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير ميشم نمي دونم چي ميشه بد جوري گوشه گير ميشم ممنونم كه بچه بازي هاموطاقت مي كني هر چقدر بد ميشم اما تو نجابت مي كني هر كجاي دنيا باشم با مني ، در مني نگران حال و روزم بيشتر از خود مني پ.ن : ميدونم بايد واسه ي خداحافظي يه چيز بهتر مي گذاشتم اما اين شعره رو خيلي دوست دارم – اين تنها چيزي نيست كه توي زندگيم عاشقشم - بمونه يادگاري از من .


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:1 توسط صبا| |
سلام نمي دونم از كجا شروع كنم ، از كدوم لحظه ي قشنگ اين روز ها بگم . از كدوم تصميمام ، يا شايد بايد اولش ... . مثل هميشه . شروع كردن سخته . اولش دلم مي خواد روز پدر رو تبريك بگم . به همه ي بابا هاي خوب و مهربون دنيا . و بيشتر از همه به باباي خودم كه خيلي دوسش دارم . اما بعدش بايد از يه تصميم بگم . ديگه نمي خواهم اينجا بنويسم . خسته شدم بس كه نوشته هام رو بايد سانسور كنم . چون آدرس اينجا رو چند نفر دارن كه نبايد داشته باشن – خب راستش 2 نفر بيشتر نيستن – پس عوضش مي كنم . البته ديگه قرار نيست آدرسش رو توي اينجا بنويسم ، يا برگردم سراغ دوستاي قديمي اينجا . خب يه كم نامردي محسوب ميشه ولي دوست دارم آزادانه تر بنويسم . شايد به ياد اوني كه مي گفت :‌توي اين كشور هيچ ..... . پس خداحافظ . نه واسه تمومش كنم . واسه اينكه آزادي بيشتري داشته باشم . واسه اينكه جزئياتي كه شايد خيلي ها خوششان نياد رو بنويسم . واسه اينكه تحريمم نكن كه اسم منو توي وبلاگت نيار و ... . اين چيزا مهم نيست . من قسم خورده ام تا آخر عمر بنويسم . پس مي نويسم . بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشه مي تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من چرا من نگذرم از يه استخوان به اسم تن تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي توي اين كابوس درد روياي مهربونمي مي دوني با تو پرم از شعر و ستاره مي دوني بي تو لحظه حرمتي نداره ميدوني در تو اين خدا بوده كه تونسته گل عشق رو بكاره وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير ميشم نمي دونم چي ميشه بد جوري گوشه گير ميشم ممنونم كه بچه بازي هاموطاقت مي كني هر چقدر بد ميشم اما تو نجابت مي كني هر كجاي دنيا باشم با مني ، در مني نگران حال و روزم بيشتر از خود مني پ.ن : ميدونم بايد واسه ي خداحافظي يه چيز بهتر مي گذاشتم اما اين شعره رو خيلي دوست دارم – اين تنها چيزي نيست كه توي زندگيم عاشقشم - بمونه يادگاري از من .


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:52 توسط صبا| |

 سلام .

بايد از ديروز بگم . فكر كنم قبلا گفته بودم . قرار بود بريم رصد . از طرف انجمن .

اون روز رو من ناهار درست كردم . جز اينكه يه كم بي نمك بود بد نشده بود .  ظهر سميرا اومد خونه مون .

ناهار خورديم و بعدش هم يه 1 ساعتي خوابيديم . ساعت 4 بابا گفت بريم بيرون وسايل شام رو بخريم !!!

من نگفتم آخه پدر من كي ساعت 4 بعد از ظهر ميره خريد و رفتيم . من دوست دارم خريد كه ميرم سر حوصله باشه . خب  هم نمي آيد يه خورده لفتش بدم .  اما اين دفعه خداييش خيلي سريع تموم شد . چون بابا مي خواست بره سر كار بايد زود تمومش مي كرديم . خلاصه سر نيم ساعت بر گشتيم خونه . البته ديگه نذاشتم بابا برگرده ، كلي گفتم ما خودمون ميريم – من و سميرا – و شما برو سر كارت و ديرت ميشه ها ، تا بلاخره رفت .

چند روز پيش يه دعواي حسابي با مامان بابا كردم . نه نمي شد بهش گفت دعوا . من حرفايي رو كه هيچوقت نگفته بودم و دلم مي خواست ب رو گفتم . كسي داد نزد ، كسي دلخور نشد . فقط من يه كم .... .  خوشحالم كه بلاخره گفتم . و حداقل تاثير اون حرفا اين بود كه بابا عوض شد . فكر مي كردم حرفام تاثير داشته باشه ، ولي نه به اين زودي . راستش نمي دونم بد است يا خوب اما در هر حال اين چيزيه كه هست .  مي گم عوض شد نه اينكه يه آدم ديگه بشه . ميشه گفت يه كم باور كرده كه من دارم بزرگ ميشم . كه بايد كم كم خودم باشم و خودم .  و اين شايد خوب باشه تا بد .

وقتي برگشتيم ظرف هارو شستيم . چقدررررررررررررررررررر زياد بودش . البته چون با سميرا با هم شستيم و سميرا هم كه كلي مي خندوندت ، زود گذشت . بعدش ساندويچ هارو آماده كرديم ، مخلفاتش رو خرد كرديم و توي يه ظرف ديگه گذاشتيم  . بعدش رفتيم با هم فيلم " جزيره " رو ديديم . من قبلا ديده بودم اما چون ... دوباره ديدم . من وقتي .... دلم مي خواد خودمو به يه كاري سرگرم كنم تا حداقلش يه كم كمتر ... .

بگذريم . بابا قرار بود ساعت 7.5 بياد دنبالمون . ساعت 6.40 دقيقه اومدم اينترنت !!!

و تا حدود 7.29 دقيقه هم اينترنت بودم !!!!!!

بعد سريع كوله ام رو جمع و جور كرديم ، پتو ها رو  برداشتيم و دويديم بيرون .

قرار بود ساعت 7.45 دقيقه ... باشيم . سر 5 دقيقه رسيديم . يه جايي توي ايستگاه اتوبوس پيدا كرديم و نشستيم . تازه يادم اومد آب بر نداشته بوديم . رفتيم 2 تا شيشه آب خريديم . و يه  بسته آدامس از همون طعمي كه من ميميرم براش ، هندونه – مال اربيت است –

وقتي برگشتيم ، سميرا يه اتوبوس قراضه – به معناي واقعي – ديد ، گفت : صبا فكر كن با اين بريم .

همون موقع خانوم س.پ داد زد : بچه هاي انجمن نجوم سوار شن . و با دست همون اتوبوس قراضه رو نشون داد !!!

اينجا سانسور داره چون به سميرا گفتم : دختر ....

سوار اتوبوس كه شديم من دم پنجره نشستم . و سميرا شروع كرد به تعريف كردن خاطره ي چند هفته ي پيش كه با بچه هاي كلاس زبانشون رفته بودن مرنجاب !!! – اينجا فكر كنم يه كم توضيح مي خواد ، برنامه ي كلاس اصلا ربطي يه زبان نداره ، همينجوري راه افتاده بودن رفته بودن –

 راستش من خيلي دوس دارم يه بار برم مرنجاب اما تا حالا كه نشده .

وقتي رسيديم ديگه هوا تاريك شده بود . اولش رفتيم يه مدرسه ، مدرسه نبود كه فقط يه دونه اتاق داشت كه به خانوما اختصاص داده شد . وسايلمونو كه گذاشتيم رفتيم يه پارك كه همون نزديكي ها بودش .

اولش رفتيم – من و سميرا – وضو گرفتيم و نماز خونديم . بعدش يه جايي رو چمن ها پيدا كرديم و نشستيم شام خورديم .

راستيييييييييييييييييي بعد از چند ماه كه به خودم قول داده بودم رپ گوش ندم ، نشد . همش تقصير خودمه كه گفتم همونجا روي چمن ها بشينيم .

پ سر ما چند نفر ديگه هم نشسته بودن  ، دختر بودن و از بچه ها انجمن . خب داشتن آهنگ گوش مي دادن . ديگه تقصير من نبود كه ، من چه مي دونستم مي خوان چي گوش كنن . واقعا اونجا چيكار مي تونستم بكنم ؟ در هر حال ، چه تقصير من بود ، چه نبود ، چه مي  خواستم  و چه نمي خواستم گوش دادم .

 ساعت 9.5 تا 10.5 براي نماز و شام بود . 10.35 دقيقه خانوم س.پ گفت كه جلسه ي آموزشي رو توي همون پارك برگزار مي كنن – آخه قبلش قرار بود دوباره برگرديم همون به اصطلاح مدرسه –

هوا خيلي خوب بود ، خنك و نسيمي هم ميومد . اما امان از وقتي كه 10.36 دقيقه شد و ما نشسته بوديم و منتظر بوديم تا جلسه شروع بشه ، آنچنان طوفاني شروع شد كه  نگو و نپرس . با اين حال جلسه شروع شد ، اولش مختصري در باره ي آلودگي نوري و بعدش هم بحث فاصله سنجي ستاره ها در آسمان .

مي دونيد اونجا كم كم سرد شد و سردتر و سردتر . تا حدي كه همينجوري مي لرزيدم و چسبيده بودم به سميرا . اما بازم هيچ فايده اي نداشت . من فكر مي كردم كه سرد باشد اما نه اينقدر آخه . فقط نفري يه پتو آورده بوديم همين ، كه اونا رو هم توي مدرسه گذاشته بوديم .  حدود ساعت 11.30   برگشتيم مدرسه – همون اتاق خودمون – اولش يه كلاس كوچولو داشتيم ، يه كم در مورد صورت هاي فلكي صحبت كردن . راستش من از اين مبحث خوشم نمي آيد ، حفظ كردن اشكال و اسم ها رو دوست ندارم . من بيشتر مبحث ساختار اجرام آسماني رو دوست دارم  - مثلا كهكشان ها ( سيفرت ،  بيضوي .... ) ، RRAT ، يا كوازار ها و از اين چيزا –

بلاخره رفتيم توي محوطه و توي آسمان دنبال صورت هاي فلكي گشتيم . گوشه ي حياط مدرسه چند تا ميله ي بزرگ رنگ شده – سفيد – بود كه روي هم چينده بودن . با سميرا روي اونا نشستيم و از همون جا هم آسمونو نگاه مي كرديم .

البته چاشني هم داشت ، مثلا خوردن تخمه ، يا امتحان كردن يه طعم جديد كه اصلا پيشنهادش نمي كنم " چيپس ليمو " خب مزه ي جالبي داشت ولي جالب بودن اصلا باعث نميشد كه بشه خوردش فقط جالب بود همين . و خوشمزه تر از همه قره قروت و آلوچه و لواشك ها بودن .

ساعت 12.30 آقاي م در مورد چند تا بناي تاريخي-نجومي برامون صحبت كرد . بايد بگم  يه كم توي بيانشون مشكل داشت ، نه اينكه بلد نباشه ، اونم همون قدري مي فهميد كه ما مي فهميديم .  اين جالب بود .   ساده و صادقانه .

ديگه همه داشتن چرت مي زدن .  رفتيم توي اتاق كه يه كم بخوابيم چون ساعت 4 بايد بلند مي شديم . چند تا از دختر ها اونقدر گفتن و خنديدن كه اصلا خوابمون نبرد . سميرا كه سر درد گرفت !!! آخه حرف درست حسابي هم نمي زدن كه حداقلش دلم بخواد منم از اون به اصطلاح خواب پا شم و برم پيششون . در مورد اينكه چي مي گفتن چيزي نمي گم اما همين قدر بدونيد كه اونقدر چرت و پرت و لوس بود كه حالم داشت بد ميشد . وقتي يه 2 ساعتي تحمل كردم بلند شدم . ديدم سميرا هم بيداره . البته اونم مثلا خواب بود اما وقتي صداش زدم گفت : صبا تو ديگه بذار بخوابم . بابا من خوابم مياد . مي خواهم بخوابــ.....

ديگه كم كم داشت داد ميزد . بلند شديم رفتيم بيرون . بازم همون جاي قبلي نشستيم . بعدش هم آماده ي حركت شديم .  پياده تا دم اتوبوس رفتيم ، وسايل اضافي مون رو روي صندلي ها گذاشتيم و دوباره پياده تا " چهار تاقي " رفتيم .

خب ما در اصل براي ديدن تولد خورشيد اومده بوديم . از توي چهارتاقي . وقتي رسيديم يه نيم ساعتي تا طلوع خورشي مونده بود . چند نفر ديگه اي هم بودن . وقتي مستقر شديم و يكي از بچه ها داد زد : تاج خورشيد رو ديدم . كلي دعا كردم ، آخه آسمون ابري بود و اگه همينجوري مي موند كه همه ي سفر ما بي فايده بودش . بلاخره خورشيد خانوم – اين خانوم بودنش خيلي مهمه ها – ابر ها رو كنار زد و اومد بيرون . ديدن يه گلوله ي قرمز از بين پايه هاي چهارتاقي خيلي قشنگ بود . توي تمام مدتي كه خورشيد داشت طلوع مي كرد فقط و فقط به يه چيز فكر مي كردم ، اينكه ... .

 خلاصه برگشتيم توي اتوبوس ، بازم جز چند دقيقه اي نتونستم بخوابم . اما فكر مي كنم پريسا خوابيد . وقتي رسيديم :

بايد يه ميدون رو براي رسيدن به جايي كه مي خواستيم تاكسي سوار بشيم دور مي زديم . سميرا دستمو گرفت و راه افتاد همينجوري از وسط خيابون كه بره اونطرف وقتي مي گم وسط خيابون منظورم بين ميدون و يه خيابونه . خب جاي جالبي نيست . بعدش كه يه ماشين بوق زد سميرا به خودش اومد و گفت : هان ؟؟؟

بيچاره خواب بود . منم كه بدتر از اون . خلاصه هر جوري بود يه تاكسي گرفتيم – آخه هر چي به موبايل بابا زنگ زديم نشد – و راننده ي بيچاره هم وقتي مارو اونقدر خواب آلود ديد قبول كرد تا دم در خونه مارو ببره .

 راه مامان زنگ زد كه : سر راهتون چند تا نون بگيريد !!!!

ديگه داشت دادم در مي اومد . نون هارو سريع گرفتيم و رفتيم خونه . اول يه ليوان آب يخ خوردم . داشتم از تشنگي هلاك مي شدم . آخه شيشه ي آب معدني من همون چند ساعت اول تموم شد – به ياد يكي كه مي گفت من توي روز چند ليتر آب مي خورم ... – و بعد از اون هم نتونستم از آب اونجا بخورم . شور بود .

 خلاصه بعدش عين خرس خوابيدم . ما حدود ساعت 8 خونه بوديم . تا 12 خوابيدم . بعدش هم ...

اين دفعه خيلي طولاني شد . تازه سعي كردم خلاصه اش كنم ولي نشد ديگهـــ...

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:37 توسط صبا| |

سلامممممممم

هنوز خبري از آبله مرغان نشده . چه بهتر ... . اين چند روزي كه گذشته و تعطيل شده ام حسابي تنبلي كردم . ديروز داشتم فكر مي كردم : ببينم ديروز رفتم انجمن يا پريروز؟؟؟

خلاصه هر چي فكر كردم يادم نيومد تا بلاخره با استفاده از اينكه مي دونستم جلسه هاي انجمن پنجشنبه هاي آخر ماه است – البته اصولا – فهميدم كه نه بابا دو روز پيش بودش .

از همونجا گفتم : آخه آدم حسابي يه كم به خودت بيا ، يعني اينقدر روزات تكراي شده كه نمي توني تفاوت هاشونو به خاطر بياري . خلاصه قرار شد يه كاراي جديدي رو شروع كنم .

تو تا جعبه كادو و يه دونه كارت پستال جديد نتايج اين تصميمات بود . البته ديروز نگاهي هم به چند تا كتاب انداختم . حالا نتايج اونو بعدا مي گم .

امروز صبح فاطمه جون زنگ زد گفت : با بچه ها قراره بريم مدرسه ، ساعت 10.5 گفتن كارنامه هارو ميدن ، تو مي آيي ؟

من گفتم بايد ببينم چي ميشه چون چند روز پيشش مائده گفته بود مي خواد با هم بريم كارنامه بگيريم كاريم داره . به مائده كه زنگ زدم خواب بود اما بعد كه بيدار شد خودش زنگم زد .

خلاصه ساعت 10 و20 دقيقه مدرسه بودم . با بابا رفتيم كارنامه رو گرفتيم . راستش بد شده بودم . توي 2 تا درس نسبت به ترم اول پسرفت داشتم و توي 5 تا پيشرفت . حالا خودتون قضاوت كنين :

قرآن                   19.5

ديني                  20        

عربي                 18.5

املا                    20        

انشا                  20

فارسي               19

اجتماعي             20                    

تاريخ                   19

جغرافيا               20

 قرائت زبان           20

املا زبان             20

رياضي                20

علوم                  20

حرفه                  20

هنر                    20

ورزش                 20

پرورشي              20

معدل ترم دوم : 19.76

معدل كل : 19.64

 

فكر كنم معدلم جزئ پايين ترين ها باشه . گفتن براي دبيرستان تيزهوشان بايد بريم "توصيه نامه " بگيريم . هنوز آماده نشده .

راستش باورم نميشه مي خواهم برم دبيرستان . مهرزاد ميگه : شايد چون كم كم داريم مي فهميم كه بزرگ شده ايم و هيچ كدوم از اين خوشمون نمياد .

چند روزي است رمان خوب دستم نيومده . ديگه بايد شروع كنم كتاب هايي رو كه قبلا گفته بودم بخونم .

 راستي  ديدم ديگه موضوع خيلي جدي شده است نميشه چيزي نگم . خودمونيم اوضاع كشور حسابي به هم ريخته حالا هي زير نويس كنين : امنيت كامل در خيابان ... برقرار شد .

بگذريم كه خيلي ها بدشون نمياد ما به جون هم بيفتيم ولي يه سري استدلال هايي اين وسط هست ، در اينكه كدوماش درسته هنوز دارم فكر مي كنم . از خيلي ها كه بپرسي خودشون هم نمي دونن كدوم طرفي ان اما فك كنم من دارم به نتيجه هايي مي رسم . راستي بابا اين sms هارو چرا قطع كرديد .

اطلاعيه :

 اينجا ايران آزاد است . در اينجا مي توانيد نظرات خود را نسبت به اوضاع كشور آزادانه بيان كنيد !!!!  

البته اين پيشنهاد من نيست حرف دولتمردان ما است .

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:35 توسط صبا| |
سلام . 

چرا من اينجوري شده ام ؟

نمي تونم بنويسم . نه اينكه خسته باشم يا حالشو نداشته باشم و از اين چيزا ، اتفاقا حالم خيلي خيلي خوبه اما اين فرقي نداره . 

به خودم مي گفتم تابستون كه بشه كلي كتاب مي خونم ، واسه خودم ليست تهيه كرده بودم :

1:آشنايي با نسبيت خاص

2 :‌ يك درخت ، يك صخره ، يك ابر رو تمومش كنم

3 : اين كتاب ناصر ارمني پوسيد يه نگاهي بهش بندازم 

و يه چيزايي تو همين مايه ها 

اما هنوز يكيش رو هم نخوندم . 


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:56 توسط صبا| |

سلام .

فكر مي كنم اين بار 12يا شايدم 13 مي باشه كه دارم اين پستو مي نويسم . هي مي نويسم هي پاك مي كنم ....

مي دونم مي خواهم چي بگم ، نمي تونم بيانش كنم . فقط چند جمله :

اول ، خطاب به اوني كه گفته بود " سخن بگو " : من خيلي حرف براي گفتن دارم ولي اينجا نمي تونم . من كه مثل تو نيستم بتونم اونقدر قشنگ احساساتمو بيان كنم پس به دل نگير . 

دوم ، خطاب به خدام : خدا اون چيزي كه اين چند وقته ازت مي خواستم خيلي بزرگ بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نبود اگر هم بود خودت گفتي از من كم نخوايد . خدا اگه قرار باشه اينجوري باشه كه پس من واسه چي اينقدر خودمو زجر كش مي كنم ؟




نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:21 توسط صبا| |

 

سلام

 خوبيد ؟؟؟ من خوبم . يه كتاب جديد از " پل استر " شروع كرده ام به اسم : هيولاي دريايي . قشنگه .

راستي ديشب يه تصميم گرفتم ولي امروز كه درست بهش فكر كردم به نظرم كار اشتباهي اومد . هر چي باشه بازم يه قولايي رو زير پا ميذارم پس بيخيالش هيچي اونقدر ارزش نداره كه به خاطرش از قول هايي كه دادم بگذرم .

هفت ي پيش رفتيم *** سالگرد پدربزرگم بود . همزمان با رحلت امامه – يادم مياد تابستون پارسال سالگرد پدر بزرگ يكي بود براي مراسم رفتن شهرستان – و ما هم هر سال مراسم داريم .

امسال هم خوب بود . ما پنجشنبه رفتيم و قرار بود شب هم برگرديم چون من شنبه امتحان " عربي " داشتم ولي نشد و جمعه صبح هم بابا گفت : ساعت 10 يا 11 راه  مي افتيم .

  راستي سميه ، سيد احمد ، خاله و احمد هم اومده بودن . سميه و سيد احمد مي خواستن زود تر برن منم با اونا رفتم . البته اولش مي خواستم با احمد برم چون نمي خواستم مزاحمشون بشم ولي خب سميه اصرار كرد منم كه بدم نمي اومد رفتم . فكر كن با موتور ، 35 كيلومتر اومديم . واي خدا تا حالا اينقدر راه با موتور نرفته بودم . خداييش خيلي خوش گذشت . اولش يه جايي وايستاديم سيد احمد برامون – من و سميه و احمد و خودش – بستني خريد . البته احمد با ما نبود خودش تنها بود .

بستني هارو كه خورديم يه جاي  ديگه وايستاديم و سيد احمد دوباره براي خودش بستني خريد و من و سميه هم  قره قروت ليواني هايي كه تازه كشف كرده بوديم خريديم .  مي كنم مال ترشي سون باشه ، با طعم انار ، واقعا خيلي ترشه .

خلاصه رفتيم و رفتيم و رفتيم . توي راه يه خرابه اي بود . خرابه كه نه ، توي تابلويي كه بود نوشته شده بود كه قبلا اونجا " آسياب بادي "‌ بوده .

 كلي با سميه و سيد احمد گشت زديم تا فهميديم چجوري كار مي كرده . اونجا يه چاه بود در حدود 15-10 متر عمق داشت . سيد احمد يه سنگ انداخت توش ببينه عمقش چقدره كه يه دفعه يه پرنده ي خوشگل ازش اومد بيرون . از گنجشك بزرگتر بود و نوكش هم دراز بود . با بال هاي قهوه اي و خاكي رنگ . بعدش سيد احمد با آينه ي سميه نور انداخت توي چاه رو ديد . واي خدا باورتون نميشه توش لونه ي پرندهه بود .

با 5 تا تخم فسقلي . تا حالا از ديدن يه صحنه اينقدر شگفت زده نشدم كه وقتي اون لونه رو ديدم تعجب كردم . فوق العاده بود . وسط يه خرابه . توي عمق 15 متري زمين چند تا جوجه در انتظار به دنبا اومدن بودن . فوق العاده نيست ؟؟؟؟

ازش عكس گرفتيم . البته زياد خوب نشد چون اولا آينه ي ما كوچيك بود دوما عمق چاهه خيلي بود ولي بايد حتما عكسشو ببينيد تا خودتون قضاوت كنيد .

ديگه حسابي هوا گرم شده بود سوار موتور شديم و منم كه خيلي گرمم بود ديگه كلاه كاسكتم رو برداشتم . اونقدر توي راه سيد احمد مسخره بازي در آورد كه نگو و نپرس – چون اگه بپرسي و بگم همين جوري مي موني –

 اولاي شهر ، از ورودي *** به شهرمون يه ميدون بزگ هست . وقتي ميگم بزرگ يعني واقعا بزرگ ها . خيلي گنده است . داشتيم دور مي زديم كه سيد احمد پرسيد : راستي طواف چند دوره ؟؟؟

من از خدا بي خبر هم گفتم : هفت دور .

اين سيد احمد هم نمي تونيد تصور كنيد چيكار كرد ، هفت دور دور ميدونه چرخيد !!!!!!!!!!!

هي وسطش مي گفت ديگه از اين سعادتا پيش نمياد ها ، حاجتتونو از صاحب ميدون بخوايد !!!

  پنجم ، ششم ديگه دل و روده ام داشت مي ريخت بيرون . مثل كشتي صبا شده بودم .

ديگه هفت دور و نصفي كه زديم بيخيال شد و رفتيم خونه . ناهار رو با سميه خونه ي ما بودن . غذاي مورد علاقه ي منو داشتيم . ديگه بعدش نشستم عربي خوندم .

اي بابا اعصابم خورد شد اين كيبورد چرا اينجوري مي كنه ؟؟؟ احتمالا خراب شده بايد يكي ديگه بگيرم . پارسال سر يه كيبورد كه خراب دشه بود چقدر حرص خوردم ، يادش بخير اگه حرص خوردن داشت حداقل ... نداشت .

 

پ.ن‌ : زينب آبله مرغان گرفته ولي من هنوز نگرفته ام . همش دارم دستا و صورتمو مي شورم . راستش مي ترسم بگيرم ولي اگه بگيرم هم بد نميشه . تجربه ي جالبي بايد باشه !!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 14:36 توسط صبا| |